على اكبر دهخدا
1132
امثال و حكم ( فارسى )
باب ف . فارس هنر كند نه فرس در دم نبرد * مركب اگر سياه كنندش وگر كرنگ ( اين قصه مثل آن مثل آمد كه بهر پند * ميگفت روز معركه با پور خود پشنگ . . . ) كاتبى . فارسى شكر است ( . . . تركى هنر است . ) نظير : چو آچار است لفظ فارس در خورد * كه بىآچار چيزى كم توان خورد . امير خسرو . فارسىگو گرچه تازى خوشتر است . فارغ است از مدح و تعريف آفتاب * ( مدح تعريف است و تخريق حجاب . . . ) مولوى . فارغ گردى چو خامشى پيشه كنى . جامع التمثيل . فاز بالدر غائصه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . فاز من سلم عن شر نفسه . على عليه السلام . فاسق بتواضع آراسته * به از زاهد بتكبر برخاسته . خواجه رشيد وزير غازان . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . فاضل نشود كسى جز از فاضل . * ( چون خويشتنت كند خرد باقى . . . ) ناصر خسرو . فاطمهء زهرا براى شلختهها دو ركعت نماز خوانده . بطنز : زنانى كه خانهدارى و كدبانوئى نتوانند غالبا پيش شوهران خود محبوبترند يا مال بيشتر دارند . نظير : خدا يار شلختههاست . خدا يار تنبلهاست . فاقد شئى معطى شئى نشود . نظير : ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آب دهى . فال امام جعفر صادق است ، بد ندارد . هميشه با همه كس حتى دو ضد موافق است . نظير : خاكشى مزاج است . فال بد بر زبان بد باشد . جامع التمثيل . فال بد زدن حاكى از بدى دل باشد . فال كرده كار كرده بود . ( [ امير ابو جعفر ] رسولى فرستاد سوى ماكان . . . بو الحسين [ الخارجى ] مزاح بود گفته . شعر : فالى بكنم ريش ترا يا رسول * ريشت بكند ماكان پاك از اصول . رسول برفت نزديك ماكان شد . . . [ ماكان ] شبى شراب خورد . . . فرمان داد تا ريش او